رضا قلى خان ( هدايت )
780
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
كمال اسمعيل كفته خصم را پيمانه پر شد زود زود از بهر آنكه * هم حسام او درو كر هم سنانش عامل است [ در حرف تاء ] تابه زر كنايه از آفتاب باشد و آن را ترازوى زر و ترك نيمروز و ترنج زر و ترنج مهركان نيز خوانند تباشير صبح كنايه از سفيدى صبح صادق تخت آبنوسى كنايه از شب باشد تخت روان و تخت رونده كنايه از سه چيز است اول كنايه از آسمان باشد دويم كنايه از تخت سليمان است سيم كنايه از اسب و مركوب خوشرفتار بود تخت فيروزه كنايه از دو چيز است اول كنايه تخت كيخسرو باشد دويم كنايه از آسمانست تخت بند كنايه از دو چيز است اول چون كسى را حبس كنند كويند تخته بند كردهاند انورى بجهته ابو الحسن عمرانى كو در بند بود كفته در احسان بكو كه بكشايد * بو الحسن را چو تختهبند كنند دويم كنايه از آنست كه چون دست كسى شكسته شود تختهها بر او نصب كنند تا دست او كنج نشود تخته سالخورده كنايه از حكايات كذشته باشد چنان كه شيخ نظامى كفته كذارنده تخته سالخورد * چنين دركشد نقش بر لاجورد تخته مينا كنايه از آسمان باشد تذر و زرّين كنايه از آفتاب است و آن را ترازوى زرين و ترك نيمروز و ترنج زر و ترنج مهركان نيز خوانند ترازو چشمه داشتن كنايه از زيادتى پلّه ترازوست بر پلّه ديكر چنان كه استاد كفته چو غرينچى بمحشر زنده كردد * بسنجد طاعتش ايزد به ميزان كم آيد طاعتش كويد خدا را * ترازو چشمه دارد سر بكردان تراش كنايه از طمع باشد چنان كه ظهورى كفته در تراش اهل دل خوش دلخراش افتادهاند * مىكنم همواره خود را در تراش ديكرم ترازو شدن كنايه از برابر شدن دو غنيم باشد چنان كه هيچكدام بر ديكرى غلبه نتواند كرد و ظفر و نصرت نتواند يافت و در بعضى از فرهنكها بمعنى افتادن و پيچيدن و كريختن از جنك مرقوم است ترازوى پولاد سنجان كنايه از نيزه مبارزان است چنان كه شيخ نظامى كفته ترازوى پولاد سنجان بكيل * ز كفه بكفه همىراند سيل ترازوى زر و ترك چين و ترك نيمروز ترنج زر و ترنج مهركان كنايه از آفتاب است ترزبان كنايه از خوش بيان بود چنان كه ظهورى كفته بكو قاصد ار دانى اين ترزبانى * زلال وصال از خبر مىتراود تردامن كنايه از عاشق و عاصى و كنهكار بود چنان كه شيخ نظامى كفته عقل را تدبير بايد عشق را تدبير نيست * عاشقان را عقل تر دامن كريبانكير نيست تردست كنايه از چست و چابك بود چنان كه ظهورى كفته بىباده ازين سمند سرمستى بين * وز كوه بجنب رفعتش پستى بين از بحر كند به خشك لعلى معبر * در فن سبكرويش تردستى بين ترشدن كنايه از اعراض باشد كه بسبب شرمندكى از ظرافت و هزل روى دهد چنان كه ظهورى كفته با من بكريه ابر بدعوى خطا كريست * كو تر بباش چشمه به دريا نمىرسد ترفروش كنايه از شخصى است كه بمردمان خوب خود را نمايد و در باطن نهايت پليدى داشته باشد تركتاز كنايه از جور و غارت باشد چنان كه شيخ نظامى كفته مىكرد نكاه غمزه بازى * بر تازى و ترك تركتازى تركجوش كنايه از يخنى نيمخام است چو تركان كوشت را نيمخام خورند و نمىكذارند كه قهرا سازند و مىكويند كوشت مهرّا شده را قوّت نمىباشد مولوى معنوى كفته ترك جوشى كردهام من نيم خام * از حكيم غزنوى بشنو تمام تركى كردن كنايه از اشتلم باشد چنان كه شيخ عطار كفته ز تركى كردن باد جهنده * بتركستان فتاد آن نيم زنده ترياك روستايان كنايه از سير باشد كه آن را بتازى ثوم خوانند تشت آتش و تشت زرين كنايه از آفتاب باشد چنان كه سراج الدين سكزى كفته مكر روز قيفال او راند خواهد * كه طشت زر از شرق رخشان نمايد تشت از بام افتادن كنايه از رسوا شدن بود چنان كه مولوى معنوى كفته بار ديكر فتنه را طشت ز بام اوفتاد * خواب مرا باز بست دلبر بيدار من ابن يمين كفته بر رغم دشمنان منم از جانت دوستار * اين طشت مدتيست كه از بام او فتاد من در كلستان ارم كفتهام چو رازى در دهان عام افتاد * مكن پنهان كه طشت از بام افتاد تشت بلند كنايه از دو چيز است اول كنايه از آسمان است دوم كنايه از آفتاب بود تشت سيمين كنايه از ماه است تشت سرنكون كنايه از افلاك و آسمان بود چنان كه حكيم خاقانى كفته اكر نه سرنكون سارستى اين تشت * لبالب بودى از خون دل من تشت زدن كنايه از كرفتن آفتاب و ماه بود شاعر كفته روى تو چو ماه است و مرا سينه چو تشت * من تشت همىزنم كه مه بكرفته تشت و خايه تخم مرغ را خالى و به شبنم پر كنند و سر آن بهبندند در وقتى كه كرم شود از ميان تشت به هوا رود حكيم خاقانى كفته تشت است اين سپهر و